تبليغاتX
عصیان ما
 

 http://www.youtube.com/watch?v=6xgHbERa8Jg

ندای سبز آزادی

 

 

تو ای کوروش اگر از خواب برخیزی

 به ایرانت نگاهی از نو انگیزی

پریشان می شدی از وضع ایرانت

 هراسان می شدی از قتل طفلانت

تو ای ملای بد طینت٬اگر منبر رها سازی

عبا٬عمامه ات را اندرون مسجد اندازی

اگر همچون منه عامی برای لقمه ی نانی

زصد نامرد جفابینی٬رهاسازی مسلمانی

تو ای دجال خونخواری که دین راملعبه کردی

به ایرانم چنین ظلم و جنایتها نمی کردی

هجوم خشم این جنبش که می جوشد نمی دیدی

و برگ سبز این گلهای سرخ آریایی را نمی چیدی

الا جمهوری ننگین اسلامی رها کن این جنایت را

تو بشنو زجه های مادران داغدار این ولایت را

تو خود سلطان استبدادوظلم و کفر می باشی

میان مردم و ادیان ایران تفرقه پاشی

دگر این ظلمها در تاب ایرانی نمی باشد

دگر این جنبش سبز هیچگاه از هم نمی پاشد

دگر سر کوب و باطوم چاره سازت نیست

تجاوز کردن و زندان ٬علاج زخمهایت نیست

نه دانشجوی آزاده هراس از همهمه دارد

نه جنبش تکیه بر نام و نشان موسوی دارد

اگر فریادهایی از دل این مردمان خیزد

به خون و نام واهداف شهیدان در هم آمیزد

چرا این رهبر عظمی تقاضا رانمی بیند

چرا آن مهدی موعود عداوت را نمی بیند

چرا این ظلم واستکبار دگر پایان نمی یابد

چرا این پیر افیون باز به مردن ره نمی یابد

ومی بینیم درون بارگاهش نعشه ی افیون

نشسته است و رها کرده ددان رادر پی میدون

چرا اینان نمی فهمند که ایرانی دگر خسته است

رهایی آرزو دارد٬پروبالش ولی بسته است

ندای سبز آزادی به ایران سایه گسترده

رهایی سیاست را زدین او آرزو کرده

عزیز هموطن٬ایرانی پاک غیورم

کنارت هم قدم تا کشف نورم

قلم می رقصد و عصیان سرود سبز می خواند

وایران تا ابد سرخ و سفید و سبز می ماند

 

 

 


 

تقدیمی از قلم پر نقص من به مام ایران زمین

 

 http://www.4shared.com/account/audio/7dIbQMuL/nedaye__sabze__azadi.html

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 

 

غزل رنگش پریده

قلم در دست عصیان لنگ لنگه

دل شعرای من در سینه ی میهن پرستم تنگه تنگه

وطن یعنی صبوریها٬صلابت

تو جولانگاه جنگ نابرابر با شهامت

بنازم صبر و طاقت٬ استقامت

وطن می خوام که همراهم بمونی در رفاقت

وطن یعنی نفس٬یعنی قفس بهر قناری

تو قلبش ایمنی از هر شکاری

وطن یعنی اصالت٬دیرینه ی آبا و اجداد

وطن یعنی شمیم عطر رقصان در کف باد

وطن یعنی یه بغض قورت نداده توی غربت

یعنی بارون اشک از یاد اون در حین صحبت

وطن یعنی تمنا٬استغاثه٬شوق دیدار

یعنی این حرص و جوش تا پایه ی دار

وطن یعنی هراس٬این دغدغه٬دلشوره ی ما

وطن یعنی محیط گرم اینجا

وطن یعنی الهه٬اسوه و دردانه بودن

شعار زنده باد و مرده بودن

وطن یعنی همین همبستگی٬آزاد خواهی

یعنی بحث به ظاهر با خشونت

ولی ذر عمق مطلب یک زبانی

وطن یعنی تو شب هق هق زدن٬فریاد خواهش

جوونهای دلیر غرق خون بر روی خاکش

وطن یعنی یه شمع در اوج ظلمت با حرارت٬نور کافی

یعنی یک دشت پر از پروانه حول محور شمع

وطن یعنی غرور آمیز بودن بی توقع

یعنی آزاد بودن در تجمع

 

 

 http://www.4shared.com/account/audio/M0Ycq60E/vatan___yani.html


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 

وطن میدونگه جنگ ونبرده


غرور آریایی بین چه کرده


بازم ایران زمین از نو می بینه


هجوم قهر و کینها در کمینه


جوونهای دلیر از خشم بمبند


می خوان آزاد شن از قید این بند


وطن گوشه به گوشه رنگ خونه


شده ایران سبزم سرخ گونه


وطن لکه گرفته از وجود سگ صفتها


تعرض کرده ملای کثیف خاک اهورا


گلوله ی سپاهی با لشکر مخلص خدا


جون رو از وجود هم میهن خود دار ه میکنه جدا


همه جا جار زدن مجاهدین ناپاکند


خون ایرانی به دست دارن و بی بنیادند


پیرو ولایت فقیه حالا بدتر از مجاهد وطن فروش


می کشه ایرانی در منظر عام و خون آریا رو میاره به جوش


هم وطن نگو خموش  باید که رفت باید بگفت  نعره کشید


اینه اون چیزی که هست تن به ذلت نکشید


ملا و ملا صفتها باید با عمامه به دار کشیده شن


باید این دیوار دیکتاتور ظلم با زور و داد شکسته شن


سینه ی جوونی که دریده شد یکی نبود


 سینه ی من و تو بود با قلب تب افزا که خون آلود شد


جون به جون تسلیم کرد مام وطن کور نبود


آریا بانگ می زنه به خود مپیچ صاحب دیوانه ی زور


زادگان کورش وآرش شکسته اند این طلسم فسق وجور


واسه ی تحقق یک هدف مقدسه که بی دریغ


عزیز ترین عزیزشون یعنی خود نجیبشون


فقط وفقط به پاس دینی که به مام میهن میدونن


تو طبق اخلاصشون به مرگ با شرف میدن


ایران از وجودتون خسته شده بی صفتها


شیخ کثیف با نوچه ی پرورده و بار هوسهای به دین آلودتون


که به اسم دین و حق  خون ایرانی می مکین باز کنین اون گوشاتون


بشنوین اینهمه فریاد عزیزامونو که بر ضد شماست


جمع کنین رخت وپلاس و راهی شین جایی که جای شماست


نفرین خاک اهورا به نجاساتی که با فریب و رنگ


زمین سبز وطن رو می کنن میدون جنگ


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 

 سلام گلم٬بازم منم٬همون که کم تحملم

می خوام بازم بازی کنم برای تو با قلمم

انگار ولی معنی شعرای منو٬بردی به زیر خاک سرد

واسه نوشتن داشتنت٬خیلی به من کمک می کرد

آخه گلم شعر که بی معنی نمی شه

می خوام بازم زنده بشی٬کی میگه دیگه نمی شه؟!

باور نکردم که دیگه نیستی میون آدما

اما دیگه عادت شده نبودنت میون ما

چند وقته دل دل می کنم بات کمی درد دل کنم

اما می ترسم نتونم صبور باشم٬ گریه کنم

های گلکم  من دیگه طاقت ندارم

بغضمو می خوام ایندفعه خالی کنم جا ندارم

آخ نمی دونی که دلم چقدر هواتونو داره

چی منو آروم میکنه!طفلی دلم گناه داره

چرا می گفتم که یه روز تو نباشی من می میرم

تو مردی نازنین من ٬من هنوز اینجا اسیرم

بعد تو و بدون تو ٬هیچ روزی واژگون نشد

اما دل داغون من تو سینه دیگه دل نشد

خندیدن و ساعتها آروم شدنم

همه گریز لحظه ای شده از این گم شدنم

به هر در ی که می زنم شاید فراموش بکنم

باز می بینم پیش توام٬نمی دونم چی کار کنم

بی خیال٬انگار نمی شه  شعر دیگه فایده نداره

باید دیگه درد دل و سپرد به دست ستاره

فقط گلم اگه می شه واسه گلت دعا بکن

یه قولی بهش داده بودی٬بیا دیگه ادا بکن

من هنوزم روی زمین در انتظارش می مونم

آرامش زندگیمو از تو می خوا٬م نمی دونم!

رفتی وبا رفتن تو تنهائیهام کامل شده

نمی دونم اون کیه که به دیدنت نائل شده

فقط اینو یادت باشه قول و قرارمون نبود

من بودم٬خودت شدی یکی نبود زیر گنبد کبود

یکی بود و یکی نبود به زیر این چرخ کبود

اون که نبود رها شدو اسیر شد اونی که می بود

 

 

های های های...گلکم روحت شاد ٬هستی ام ارزانی ات

*************************************

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
از بخت تیره روزان چند صباحیت

من بیچاره ی برگشته بخت تیره فرجام

سر خوان جمیعی تب زده٬به مهمانی آشتی ناپذیری بنشسته ام

میان گود مخیله٬مشتی خاطره خوره وار آبم میکند

در این بزم حسرت بار٬

همدمی جزسینه ی مالامال از ناله های درهم شکسته ی خود نمی یابم

تنها سینه ی پرآشوبم مرا فهمد

فقط او حق دهد بر شکوه هایم

از این سینه کشم آهی

صدای سینه در گوشم که می گوید

همون که فکر نمی کردی رهات کرد

یه داغ سرخ و سربین زینت کنج دلت کرد

دیدی از مهرووفااون که می گفتش باوفاست

 بوئی نداشت

دیدی از عشق وصفااون که می گفت

 عاشقه وپراز صفا   رنگی نداشت

دیدی آخر لیلی جان

اون که می گفت صحرا به صحرا

شده از یاد چشات مجنون آواره

فقط لاف می زد

امشب٬اینجا تو کلیسای دلت

صدای شیون ناقوس می آدو

سخن از شبهای مهتابه ولی

تو خودت خوب میدونی

که اگه تموم خونه هابیدارموندن وزنده اس دلاشون

سیاهی خیمه زده رو بوم خونه ی دلت

آره این خونه فقط خوابه ومهتاب رو ندیده به چشاش

یعنی راستش رو بگم٬دیگه خونت

نمی خواد...

شایدم نمی تونه...

دیگه مهمون بکنه مهتاب وپیشش بذاره

یک سبدشعرودوتاشمع و یه قربونی

آره پروانه نداری واسه مهتاب دیگه تو ذبح کنی

آخ چی بگم

دلکم راست می گه

توکه رفتی٬دل من داغونه

تو که رفتی٬تن من٬مهمون بالینی ک٬ه تب داره داغش می کنه

توکه رفتی٬دل من٬زائراون خونه شده

که فقط٬

غم عشق توداره

درودیواراشوآوار می کنه

دیگه این لیلی رنجور٬داره سرمی خوره تو مرگ

به جای دونه وآبم٬غم هجرتوروخوردم

کویر عاطفه مجنون٬

بیا مجنون تا دوریت منو نکشته

اتاقم سوت وکور و

فضای خونه دلگیره

برای آشیون ساختن

 واسه غمری دیگه دیره

تویی دنیای خاموشی

همه شمعای من خوابند

روی تاقچه ساعت کوکی٬کنارش دفترشعرم

همه با هم غریق رودر خوابند

توکه نیستی

همه هستیم به حکم تو

دیگه آشفته بازاره

تو که نیستی

ازاین خاکستری سقفی که درقاموس آدمها

آسمان ابریش گویند

دیگه بارون نمی باره

اگر چه بغض گریه ی بارون٬تو حلق ابر بسیاره

توکه نیستی

یه تیکه از بیابون پرازخاشاک

گرفته جای شمعدونی وسبزی درخت تاک

نمونده رنگ ورویی کوچه هارو

امید خشکی زده دشت دلارو

تو که رفتی

دیگه سخته عبورلحظه هاوزندگی کردن

ولی برعکس٬شده آسون برام مردن

تو که نیستی

همه هستیم به حکم تو

دیگه آشفته بازاره

بیا برگرد

 بیا برگرد..

مگرازیاد بردی گفته بودی عاشق هستی

بیابرگرد

نه آن بودی که می گفتی زلبخندم تو سرمستی

که می گفتی بدون تو نمی باشم

بدون تو برون ناید نفس از سینه ی من

توکه گفتی کنارم تا ابد هستی

توکه گفتی دلیل ترک تو هرگز

شبی جزباصدای لای لایت خفتن هرگز

تو که گفتی منم ان نیمه ی گم گشته ی روزوشبانت

توکه گفتی منم آن روشنی بخش خلوت تارشبانت

تو ناگفتی که یارم

همدمم٬هم گریه ام مانی!

تو ناگفتی رفیقم

مونسم٬هم بغض من مانی

تو مجنونم٬اگرچه خوب فهمیدم

بدون من نئی اواره وحیران

تو فرهادم٬اگرچه خوب فهمیدم

زعشق من نداری تیشه ای بر دست

تو ای عاشق که لاف عاشقی بر عشق من خواندی

تو را با آن همه جوروجفایت باز می خواهم

بیابرگرد

بیا برگرد

دگر مردم

زبس هجرتورا خوردم

بیا تا بازگشتی هست برگرد 

 

 

 

نمیدونم چرا می رن؟شاید چون از شنیدن این زجه های ملتمسانه از دست و قلم ما شاعر ها لذت می برن....

نمی دونم این رفتن هست که واسه رفته ها خالی از لذت نیست یااین برگشتن واسه مونده ها...ولی اینو خوب می دونم همیشه اون کسی که نرفت و موند لحظه های تلخ هجران و انتظار رو با لحظه های عمرش درآمیخت...تازه اصلا معلوم نیست این انتظار کشنده پایانی در پی خودش داره یا نه...........

بیچاره اونی که منتظر هست.

**************************************

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
چی شد!این رسوم بی قراری و عشق نبود

که یه شب نیومده بازم بخوای سفر بری

هنوز از رو شونه هات غبار راه نرفته بود

بی خبر٬حتی بدون بوسه ی خدافظی

ترک من کردی رفتی از برم

اصلا انگار تو نبودی که برای دیدنم

دل به جاده ها زدی تا برسی کنار من

چی شد استقبال نا تموم من ٬بدرقه شد؟

چی شد اون سلام گرمت ٬که همیشه پیک زندگی می داد

بی خبر٬وداع سرد و بی صدا جا شو گرفت...

چی شد آخه که توی سیاهی شب عازم سفر شدی؟!

نمی فهمم چی شد این جوری رقم خورد که بری!!!

ما هنوز لذت دیدار٬نرسیدیم بچشیم

ما هنوز سیر ندیدیم چشای همدیگه رو

من نفهمیدم کی اومد که مسافرم پاورچین

بی خیال کوله بارش٬لخت و عور بدون آئین

مثل اون لحظه ای که زاده به دنیا شده بود

رفت و دید ما به دیدار نکشید

رفتنش مجال ندادو رو سرم دست نوازش نکشید

اون شب اما می دیدم یکم غریبه با من او

به خیالم که هنوز٬مست خوابم واسه ی حضور او

ولی حالا که مرور لحظه هام رسیده به صد کرور

می بینم یه حالت غریبی داشت مثل غرور

یاد تک بوسه ای که انگار به یک غریبه داد

وبابا طاهر عریانی که٬ با سوز دلش بم هدیه داد

آتیشی واسم به پا کرد تا ابد٬چه جوری دلش اومد!

رفت از این دنیا و یادش نیومد

که نبایدمنو بی هوا تو راه جا بذاره

چی شد اون شب که جا موندم از سفر؟!

چی شد آخه!باورش واسم خیلی محاله

که دوباره دیدنش٬دیگه تو خواب و خیاله

نمی گنجه توی ذهنم که دیگه واسم مسافر نمی آد...

درک این خیلی عجیبه٬تعطیلی باشه تو هفته

ببینم اما مسافرم واسه همیشه رفته

هنوز اون شب واسه من کابوسه

هنوزم فکر می کنم مدتیه خواب وخیال داره سرنوشتمومیبوسه

هنوز انگار توی اوهام خودم در گیرم

بی خبر رفتن اون از زندگیم٬ کرد پیرم

چی می شد ایندفعه که چشمامو رو هم می ذارم

توی رویا ببینم٬که تو چار دیواری خونه ی من

صدای تق تق در که با نوای گلکم گفتن اون قاطی شده

باز پریشون میکنه خواب منو

ببینم مصیبت نبودنش میون زجه های من

همه کابوسی بوده که تا جنون برده منو

کاش می شد خوابید٬اصلا دیگه بیدار نشد

کاش می شد منم واسه سفر دیگه راهی بشم

بی ثمر چشم انتظارم

از سفر مسافر من نمی آد!...

حالا ای مرگ بیا٬ای کوچ بی خبر بیا

حالا ای راهبر شب سیاه من بیا

حالا ای شوق رها شدن بیا

حالا ای سایه ی مرگ بی خبر بازم بیا

حالا ای جغد بخون آواز شوم رفتنو

حالا ای باد خزون زوزه بکش

حالا ای نیمه ی پائیز دوباره بازم بیا

بیا برگهای درخت عمرمو پرپر کن

من از این زندگی پر زرق وبرقی که همه

 اسیر لحظه هاش شدن دل سیرم

دنیا با تموم اون قشنگی هاش مال شما

من تو این قشنگی ها می میرم

همه لحظه های عمرم با خوشی ارزونی تون

تاب موندن ندارم٬منوطرد کنین از این زندگی تون

با وجود غصه هام دلخوشی نیست مرا

حالا ای مرگ بیا که زندگی کشت مرا

ای مرگ بیا که زندگی کشت مرا

 

سفر شبونه که داغ سربین کنج دل

عصیان است سروده ی هشتم تیر۸۷بود هنوزم که هنوزه اون سفر شبونه داره آتیش به پیکر زندگیم می زنه راستی...چی شد اون شب که جا موندم از سفر؟

*****************************************

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 

 

در پس دامان این شام سیه

بس غریب افتاده ام در کنج نور

من در این تیرگی و حجم سکوت

در میان تن رنجور نزارم که اثر نیست قرار

به تماشای دوصد حال غریب بنشسته ام

من ندانم که چرا بازدمم

از چه اینسان بی میل٬جای خودرابه دمم می بخشد

ونفسها به شماره همگی افتاده

سرم اندازه ی یک گوی بزرگی که تمامی خلا است

شده یک بار گران بر گردن

متحیر ماندمزچه رو مغشوشم

دلم انگاردچار یه تبلورگشته که ندانم از چیست

من همی دانم که

همه ی تار وجودم به پی پودی سست٬

چوکلافی در هم٬بی ثمر گم گشته

من دو دستم لرزان

هر دوچشمم حیران

وبدون حرفی لب من می جنبد

قلمم هم ز نفس افتاده

آه...

همه یک سو

فکر من درپس این شام سیه گم گشته

عجبا...

من سرگشته در این حیرانی

درپی پاسخ محضی هستم

که کند ارضائم

یکدفعه٬دل من کوچک شد

دلکم نازک شد

وبه یکباره همه حیرانی٬جای خود را به سرشکم بخشید

اشک من غلطان شد

وسری خورد زروی گونه

وبه کنج لب لرزان تهی از رنگم

گم شدوشوری آن شد سبب هوشیاری

ودر آندم من شوریده رهانیدم جهل

وهمی دانستم

زفراق گل رویت من دیوانه دگرگون شده ام

شده ام دلتنگ وبه هوای نفست بازدمم

به تامل به دمم جابخشد

گل من

تو قرارم بودی

ماه شامم بودی

تو امید رسیدن به سحرگاه

در ته ظلمت شبهای همه یلدا صفت من بودی

گلکم...زفراقت دل من نالان است

وسرشکم ریزان

برلبم مهر سکوت

وشده مدفن اشکم

که همه یاد عزیزت شده آن مادر زاینده ی پرسوزسرشک

گلکم دلتنگم وقرارم نبود

ای قرارم به کجائی آخر

ای قرارم....

به کجائی آخر..... 

 

 

 

همه آرام و قرارم را در شام سیه گم کردم و حال شامهاست که می گذرد و عصیان هنوزم زفراق گل روی عزیزانش بی قرار است وسرشک هم مهمان   غصه دار چشمان پر غمش گشته که هر از گاهی با وجود این میهمان عقده ی دل وا می کند... 

******************************************

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 

 

روی رج به رج تموم دیوارای آجری این دیار

 

همه یاد وخاطرات با تو بودنه که مونده یادگار

 

توی تاریکی پیچ کوچه ها صدات همه اش طنین داره

 

آره پژواک صدات واسم نور امید داره

 

یاد حرف های شیرینت٬زده کلبه توی سینه ام

 

یاد اون نگاه خیره ات٬شده بغض و همه کینه ام

 

می زنه شرر به خر من آرزوهام

 

دل من تنگه واست بازم میون غصه هام

 

آخه تو کجایی نازنین همدم من؟!

 

توکه نیستی کی می خونه همه ی شعرای من؟!

 

شعرای من همه غمبرک زده کجائی تو؟!

 

نازنین قصه هام کرده دلم هوای تو

 

 

کاشکی بودی و می دیدی چی به روزم اومده

 

می دیدی تنها ترین تنها شدم٬ جات هیچ کسی نیومده

 

توی این بازی که سرنوشت واسم بی تو رقم زد

 

من همه هستیمو باختم٬غصه زندگیمو رنگ زد

 

رفتی و مغز ترانه هامو بردی با خودت به اون بالا

 

توکه دوست داشتی منو بی خبر از من نبودی چی شد حالا؟!

 

دلم از دوری قلب مهربونت٬خیلی وقته که دیگه سنگی شده

 

توی باغچه ی وجودم بی وجودت٬پره از گلهای دلتنگی شده

 

ولی باز چشم انتظارت می شینم با نا امیدی

 

می شینم شاید یه روزی از ته جاده رسیدی

 

شاید اومدی و بانشستی پای گفته هام

 

با من همسفر شدی بازم میون رویاهام

 

دل من می گه یه روزی تو می آی که خیلی دیره

 

می دونم چشم انتظارت٬دلم از غصه می میره

 

 

 

یاد یار را به یاد مهران مهربانم نهم تیر ۸۷ با دلی پر بغض سرودم گلگم روحت شادهستی ام ارزانی ات **************************************

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
گفتم ای گل گونه در گل پونه ها

ساغری بی می شدی اندر خم میخونه ها

گفتی ای ناخورده می کنج خراباتی گزین

مستی من در الست یوغ جنت بر گزین

گفتم ای گل مریم زیبای دهر

از چه با مکنت سرای بی ستم کردی تو قهر

گفتم این دولت که با او سر خوشم

می فروشم در عوض من مادری در کاوشم

گفتم ار بار دگر سرگشته و نالان شدی

گه خمور ساقی ومیخانه وساغر شدی

گفتی از مستی٬سیا مستی خریداری کنم

می گساری کمترو ساقی گری خواهم کنم

در خراباتی که بد مستی دمی دارد جلوس

از چه ساقی بانگ زد پیمانه هایم را ببوس

گفتم این دانم که ساقی خنده از مستی نکرد

عشق این پیمانه ها ساقی من دیوانه کرد

من زمانی می گسار باده ی مستی بودم

باده نوشی بی پیاله مست این وادی بودم

اینک این عیشم رهیده٬ساقی ام مادر شده

هر پیاله دختری زیبا تر از ساغر شده

گفتم ای ساقی ٬من از مستی جا می خواهمت

کنج این میخانه با پیمانه ها مدهوشتر می دانمت

می روم کنج سکوتم با خدا مستی کنم

آرزوی خرمی اهل آن میخانه رامن می کنم

 من خموری می پذیرم٬در خماری مستی ام در آرزوست

ساقی و پیمانه ها را در سلامت آرزوست

هر کجا گر محفلی از میگساری چیده شد

پیکهابر میز اخلاص وگذشت ساقی از نو چیده شد

می زنیم و می خوریم و نوشکامی بحر ساقی میزنیم

نقش بهروزی او در قاب دل جا می زنیم

 

 

عشق ساقی سروده ی ۱۰آذر۸۷وهدیه به دوستی عزیز بود

*******************************************

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
دیگه توی این روزا

حرفی از مردونگی پیش نمیاد

هیج کجا نمی شنوی که یک رفیق

بی ریا سنگ رفیق به طاق سینه کوبیده

هیج کجا نمی بینی یه مردی که

واسه خاطر رفیقی

تو پس تاریکی کوچه ای تنگ

توی ظلمت

بی صدا جون می ده و

از تموم خوشیهای زندگی دل می کنه

دیگه حتی توی فیلما یا توی سناریو

به صداقت ورفاقت چشمامون

ندیده حادثه یا نوشته ای

خیلی پیش از این

درست زمانی که رو رد کوچه ی خاطر ه مون

رد  یادی ونشونی ٬نداره به یادگار

توی اون روزای رفته٬صدای ناله وآهی

یه کسی سر میدادوحالا شده قصه ی ما

همه از درد فراق وحسرت روزوصال

وهمه زجه زدن های دوتن بود

که پس تنهائی کوچه ی هجران می رسید فقط به گوش

ولی اینجا٬توی این عصر

متل کهنه شده مردی و رفاقت و...

موندگاری پای حرف

حتی آوازه خونهای خوش صدای شهرمون

همه از فقر وفا..

نداشتن عاطفه ها..

دم به دم دیدن یار تو بزمای غریبه ها

وهزار قصه ی تلخ خالی از صداقت رفاقتهاست

می خونن ترانه های که انگار حرف تمومی دلاست

خیلی کم پیدا میشه کسی که تصنیف بخونه

این روزا  فایده  حرف اول رو خوب می زنه

 توی دوستی داشتی فایده رفیقی

غیرازاین کشکه رفاقت با وجودت

می پیچی ساده وساده تر فراموش می شی

این روزا هر کی به فکر خودشه

اگه نفع کسی پیشت نباشه

توروتنها می زاره راه خودش پیش می کشه

می خورا دیگه سلامتی رفیقا

پیک به پیک نمی کوبن سر بکشن

شنیدم  سلامتی هر چی نامرد رو زمینه می خورن

وقتی پرسیدم دلیل حرفشون بهم گفته بودن

اگه نامرد نباشه مردا شناخته نمی شن

ولی باز هر کی رودیدم

یاکه پیغامی شنیدم

گفته بودن سایه جون اگه یه روزیه مرددیدی

یا یه رفیق یه رنگ دیدی

سلام ما برسون منتظردیدنشیم

حالاراستش رو بگم

هرچندخجالت می کشم

خیلی وقته این سلام٬

دست نخورده پیش من مونده و

شک دارم یه روز ببینم یه نفر

که سلامتون حواله ی نگاهش بکنم

توی این دوره ی زیرآب زدنا

خیلی ساده ای اگه خیال کنی

می شه یک رفیقی داشت

که واست جونشوارزونی کنه

فکر کنی نداره رد خورورفیقت

با تو هم پاست تا ته خط

یاتوفروخته نمی شی به دست اون

توی این دوره باید یادت باشه

پیدانیست رفاقتی که صداقت داشته باشه

یا قبول کن اگه باشه

ممکنه سهمت نباشه

 

قصه ی رفاقت رو توی لحظاتی که با تمام وجود نارفیقی رفیقان رو لمس میکردم در۱۹آبان۸۴سرودم...نمی خوام از رفاقتها ناامیدتون بکنم دلم میخواد در انتهای این شعرم بگم  به قول یکی از دوستام که این حرفش همیشه تو گوشم صدا میکنه که می گفت آدمای خوب و دوستای خوب توی این دنیا زیادهستند فقط از همدیگه دورهستند...آره به قول تامی ایلبیگی دوست من بازم دوست خوب پیدا میشه فقط  کاش این لیاقت و قدرت رو بتونیم داشته باشیم که وقتی اونا رو پیدا کردیم قدرشون رو بدونیم و به هیچ قیمتی از دستشون ندیم......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 

هنوزم سر مست از باده ی نوشین دیدارم و

مدهوش شمیم عطر بازویت

و خواب سرابیت به چشمانم

پلک هایم را

می نهم بر هم٬تندیس تو را جویم

با دو چشم بسته

راز شیرین نگاهت را

در میان صد هزاران نور می کاوم

چشم من بسته است٬اما

نگاه و خنده و آن بوسه های دلفریبت را

زلال و صاف می بینم

و در رویا    لبم خم می شود بر روی لب هایت

و می سوزد...

وگر می گیرد از گرمای لبهایت.....وچشمانم هنوز بسته است

تنم داغ است

و دستان سرد

میان موج گیسویت٬سر انگشتان من لرزان

به گیسویت زند چنگی

رهائی را نمی خواهم

 اسارت را میان زلفکانت٬ دوست می دارم

من این رویا به بیداری نمی بخشم

و این رویا

همان جام پراز باده است

که می نوشم ودر آغوشت افتم مست

دو پلکم بسته و

باز هم میان نور می بویم

و می فهمم

که درک بوی عطرت را

با دو چشم بسته حتی!

بیشتر می فهمم و مستی هم فزونتر هست

میان نور لمس مهر تو زیباست

نفسهایت به پیچ گردنم می تابدو عقلم شود زایع

واینجا٬مستی و گرمی بزاده طفل شهوت را

من این طفل حریص تند خو را

به آغوشم کشم با شوق

صدای گرم و شهوت بار تو گیراو پر آواست

من این آوای وحشی را

میان باغ آغوشم٬بسی  بسیار می خواهم

دو پلکم بسته است

اندر میان موج نور ٬سیمایت تماشائیست

در این رویای حال انگیز

تنم داغ وبه دل

 میل فشردن زیربازویت

زده  صدها زبانه

ومن این آتش آغوش گرمت را

به جان خود پذیرایم

و می خواهم شود ٬خاکستر داغت

آری نازنینم

این سوختن را٬با دو صد تکرار سوزانتر

میان بند بازوانت٬با دو صد زنجیر

خواهانم

دو پلک روی هم را می گشایم....

و می بینم!

میان بستر خوابم 

جای تو خالیست

دوباره پلک می بندم

وه چه  رویایی...

وآرامم در آغوشت

واز سر باز می بویم

دو باره عطر گیسویت

 

 

 

سرودهی ۱۵ اردیبهشت سال ۸۳....این شعر  رو عشق به خاک آرمیده ام  با خط خود و با خواهش من در دفتر شعرم نوشت......باز هم  آرمیدن وآه کشیدن  بدون او تنها کاریست  که بی اراده بعد از خواندن مکرر این سروده به یاد می آورم...گلکم همه شعرم برای تو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
دلم از جور آشنایانم گرفتار غمی سرد است

غم سردی که از یادش ٬تنم را تاولی سوزنده می بوسد

دلم از جور و هجر و آرزوی مرگ لبریز است

دلم می گرید از لبخند محوی که به لب یک دم نمی آید

دلم تنگ صفای هست که٬آشیان را بهر یاران امن می دارد

دلم ترسیده وآغوش مامن گونه ای را آرزو دارد

دلم چشمان رخسارم نمی باشد

ولی می گرید از حال و هوای این جوانی

دلم لب نیست اما تا به کی

من هم نمی دانم!

ولی سوگند خورده خنده ی مستی نخواهد کرد

دلم پرآه وپرسوز است

ولبریز از نواهای که آتش می کشد بر پیکر شادی

خدایا این دلم را تو٬همیشه حکم بازاری عطا کردی

دلم مکاره بازاری زمانی بود

کنون

 بازارتبهای گدازان است

دلم پا نیست اما٬

فتاده است او ز پا نای گذر را در وجود خود نمی یابد

دلم دستان لرزانی شده٬یخ بسته از سرما

دودستی که نشاید دید دستانی...

که بهر یک سلامی گرم بفشارد به گرمی سخت٬در سرمای بی مهری

زبانی بسته در کام است دل من

با صد کلامی که غل و زنجیر می بندد

وجود پرزگفتاری که رقص در آرزو دارد

دلم٬ای وای

امان از این دلم که آشیانش را حصاری تنگ می بیند

فغان از این دلم که سینه ام را سخت می کوبد

خداوندا رها کن این دل بی صاحب صد پاره را از بند این زندان

فنا کن این دلم را گر نمی خواهد بیارامد

وجودم خسته و در مانده ازاین گردش ایام گشته٬  دل نمی خواهد

وجودم معبر آلامی از ایام دیرین است

دلم نام و نشان دارد

ولی این معبر هرگز نام را بهر نشانی هم نمی خواهد

گذر گاهم بدون این نشانی گم نمی ماند...

امان از این دلی که پیکرم را

به چشم ناظران٬تا خورده و رنجور می دارد

کمر در زیر غمهایم شکسته است ودلم بانگ جرس دارد

دلم با قیل و قالی در خفای چهره ام رسوا نموده رخوتم از زندگانی را

دلم...

امان از این دلم که رنگ آرا مش نخواهد دید

امان از این دلم که می فروشد مفت وارزان

سرایامی که زخمی پیکرعمرم نموده

امان از این دل بی  طاقت و یاغی

که یک دم بر سکون تابش نمی آرد

دلم از جور رنجور است

وامیدی به مهر این جفاکاران نداردآن

دلم بازار آشوب و پریشانی است

و من طی طریق عمر با این دل٬گران می دانم و دشوار

به خود آرام نجوا می کنم ای کاش بتوانم

به چنگ خود دل از سینه کشم بیرون

 وسنگی را به جایش اندرون سینه بگذارم

بلکه این طوفان درون سینه ام پایان بیابد و..

آتشفشان اضطراب و شعله ی احساس داغم را کند خاموش

خدایا این دلم را گر زمهر خود نمی بخشی تو آرامش

کنار بذل بوران گونه ی غصه٬

دل سنگی عطایم کن

لاجرم با یک دل سنگی٬ندارم هیچ دلتنگی

امان از آن دقایق که دل سنگم

اگر خود نشکند از جور

ولی باسنگ ذاتش بشکند قلب جفاکار عزیزانی که دل را بهر من سنگی نمودند سرد

کنون با یک دل سنگی...

که از هر خرده رفتاری

نمی گیرد...

نمی گرید...

نمی لرزد...

واز پاها نمی افتد

کمی آسوده تر خواهم سپر کرد زندگانی را

 

 

 

 

این سروده را در سالروز تولد ام  با دلی مالامال از غم و درد به خودم هدیه کردم

******************************

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
آهای خدای مهربون

خالق هفتا آسمون

بیدار شو اینجا رو ببین

این زیر زیراروی زمین

ببین منو ٬اونور نرو

این نه منم٬ خیلی جلو

خدا جونم یه کاری کن

دنیا رو دیگه وارو کن

بسه دیگه خسته شدم

یه رود سد بسته شدم

خدای خوب و پر توون

رو نگردون از این جوون

جوونکه پخته شده

طفلکی دل سوخته شده

ای خدا جون یه کاری کن

حافظه ها رو خالی کن

از اون همه رنگ وریا

یاد زوری برو بیا

از اون پلیدی و کژی

خاطره ها روکن بری

کاشکی مشد غربال بشه

جاهای بد بد پاک بشه

میون غربال سرها

خوبی ها موندگار بشه

کاشکی می شد این برجکو

تلنگری زد٬یهویی آوار بشه

تو مدفن فراموشی

آوار برجک گم بشه

بعد دیگه اون جور که می خوام

برجم رو رج رج می سازم

وای چی می شد اگه می شد

 برجک کهنه محو می شد

از دیوارای زغالی

نمونه رنگ و سوالی

کاشکی می شد یه بار دیگه

دنیا بیام جور دیگه

اونوقت دیگه خطا نبود

گناه وصد ریا نبود

چوبی که زندگی زدم

 بی صدا به زمین زدم

حالا٬کمی کمی کمک

بند زدم اون همه ترک

هر چند دیگه پوشالی نیست

قویه و تو خالی نیست

وای چی می شد که نمونه

رد ترک ها رو بومه

اون وقت برجم قشنگ میشد

بدون لک٬ آخ چی می شد

خدایی خوب قشنگ می شد

ترک ها دیده نمی شد

وای چی می شد که محو بشه

رد ترک ها همیشه

 

منظور از برجک وجودیت خودم بود و آمالی که برای برجکم بود را به روی اوراق دفترم  جاری کردم این سروده را در تاریخ۳۰ خرداد۸۷باز نویسی کردم

************************************************************

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
در این دم من شکوفا و مزین چون بهارم

گلی سر زنده و شاداب از دیدار یارم

سرم مست و مشوش دیده و خندان لبانم

بسان یک گدازه گرم و جوشان٬خون من اندر رگانم

به مانند غزال تیز پائی که رمیده

همه احساس شیرین در نهادم

ز شوق دیدن مه روی مهربانم

مثال یک کبوتر طوقی سر خوش میان آسمانم

گویی که سینه چون قفس بهر قناری

یک محبس زرین شده بهر صفایم

اما به دل مانده در این بزم سپیدان

ماند برم سنگ صبور مهربانم

از شوق دیداری که یک شب مهلتم بود

یک کهکشان پر شعف گشته اتاقم

اینک که فردای شب شب زنده داریست

خالی است جای یار اندر بازوانم

در صبح امروزی که محبوب دل من

راهی شد از سویم٬پی اش دادم دعایم

یک کاسه آب و بوسه بر آیات قرآن

شد بدرقه نازک دل شیرین بیانم

رفت و دوباره یاد شیرینش دمادم

شد همدم هر لحظه از روز و شبانم

گر چه همیشه واپسین دم تلخ بوده

در این دم آخر خوشم چون او شده مومن به دینم

وینک غم تنهائی و جور عزیزان

من را نرنجاند چو زاهد اوست در دیر مغانم

هر دم گذارم شکر رب پر سخایم

زیرا که بعد از آن الهم٬مردی شده یک تکیه گاهم

من بنده ی تقصیر کار آن خدایم

که بر تنمرده ام از  نو دمید جان جهانم

یارب کنون دارم دمادم استغاثه

دهی توفیق روز افزون به یارم

دلشادم و میمون شده روزم پس شب

زینکه شده دلپاکی یارم گواهم

یارب تو را سوگند دارم که بباشی

هر دم پناه و تکیه ی واحد ز یارم

امروز فردای شب شیرین رفته است

امروز هم شهدین نما از بهر یارم

یارب همین یوم و دو صد فردای دیگر

دلتنگی و حسرت نکن مهمان یارم

در خاک پاک سینه ی یار جوانم

افشان تو بذر مردی و غیرت برایم

واز ابر عشق پاک من بر او بباران

تا سر برآرد هستی از باغ نهالم

تمنایم بودیک دانه ارزن

از آن قید و وفای کبریایم

برای خاطر یک هدیه دادن

به پاس کمترین الطاف یارم

الها من زبانم قاصر از گفت

تو ده پاداش نیک بر مهربانم

در آخر حمد این نعمت گذارم

و گویم خود بده توفیق یارم

خداوندا در این دنیا منم تنها و یک طفل

وچشم امیدشان بعد از تو مهران

خدایا ابتدا لطفت مگردان

وآخر هم نگهدار همان باش

*************************************************

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 

دلم امشب قلندر وار گشته

به روی خواب درها را ببسته

دلم امشب هوای وصف کرده

تمایل از برای وصل کرده

قلم با ناتوانی قصد کرده

خجالتها بریزد روی پرده

برای خاطر بسیار زحمت

که بنهاده به دوش کوه غیرت

نگارم از برای تو پدر جان

تو که خوبی و ناز و بهتر از جان

پدر جان خوب دانم ناسپاسم

نیم لایق تورا حق نا شناسم

خجل از بارها خردی که کردم

دو صد نادم ز نا اهلی که کردم

پدر٬ای ریشه ام٬ای اصل پاکم

پدر٬ای کوه همت٬تکیه گاهم

تو که در گردش این چرخ گردون

ز نا مردی نامردان دلت خون

پدر٬ای با اصالت٬کوه طاقت

یگانه اسوه ی صد استقامت

پدر ای شمع بزم خا نه ی ما

چراغ روشنی بخش شب ما

پدر ٬ای آنکه عمرو لذتت را

طبق کردی برای خاطر ما

پدر ای باغبان باغ احساس

به پای هر قدومت فرشی از یاس

پدر٬ای مهربان یار شکسته

دل نازت ز جور ما شکسته

پدر٬دانم که بودم بی مروت

همی دانم شکستم من حقوقت

کنم کوته پدر حرف دلم را

کنم سفره برایت این دلم را

من از موی سپیدت  شرمسارم

بود هرتار مویت سایه سارم

تو نافرمانی این دخت دلگیر

زجهل و خامی و باد سرش گیر

 از این گویند که بخشش از بزرگان

که لاعقلی ندارند همچو خردان

من نادم ببخشا چون بزرگی

خردمندی نمی در بهر خردی

عزیز مهربان٬جانم فدایت

دوصد بوسه روای خاک پایت

خداوندا کنم حمدی و دارم این تمنا

دهی عمر پر عزت بهر بابا

 

 

عذر از پدر را درششم  سحر گاه اسفند ۸۳ با دلی پر حسرت سرودم

*****************************

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
توی این دنیای رنگی

که داره زشت و قشنگی

آدمای جورو واجور

مثل ماهیها توی تور

می لولن همه اش توی هم

با هزار عشق و هزار غم

یه روزی تو گود دنیا میشن آشنا

خیلی زود فرداشاید از همدیگه میشن جدا

نه خیال کنین می خوام براتون قصه ی یک عشق وبگم

قصه ی عشقا  همه مثل همه

درد من درد تموم عالمه

آدما همه حالا مثل هم ان

واسه طی کردن راه پا رو دل هم می زارن

آدما آی آدمای روزگار

دل من خونه اگه٬ از شما دارم یادگار

تویی این عصر سیاه سوت وکور

همه یک جور دلی کردن زیر گور

یکی با اینکه میگه عاشقه و صبرش زیاد

حرف یار میشه غبار رو دلش و می بره یاد

که یه روز جون میدادو می گفت بمون

به همین آسونی می پاشه عشقشون

دورمون  یه دوره ی سردویخی است

رفیق راه شدوموندن٬خیلی حرف مبهمی است

توی این بازاری که نمی تونی پیدا کنی

یه مثقال صداقت ورفاقت حتی یه چارک

نمی فهمم آدما پی چیه هی میدوئن

دنبال چی هستن وعاقبتش چی می جورن

اگه روزی میون این آدمای پر ز رنگ

چشمتون دیدآدمی فقط یه رنگ

باید از کاروجدال آدما دست کشید

آدم یه رنگ تودنیامثل گنجه

یه حصاردور یه رنگی باید از عشق کشید

من می گم٬

توی این دنیایی که همه می گن خیلی بزرگه

وقتی یک رفیق یک رنگ نباشه زندگی گنگه

یه رفیق راه اگه تا ته راه باهات باشه

دنیای بزرک رفیقه٬ اونه که با ارزشه

دنیای بزرگ پر رنگ و لعاب

سرجاش باقیه اماآدما  میرن به خواب

آدمای بی وفاوباوفا می آن می رن

آدمه یه رنگه نابه رنگی هاخیلی پرن

 

اینم  در ۱۳خرداد۸۴دل نوشته ای شدکه حالا تقدیم می کنم شاید میون  اینهمه رنگ   به آدم یه  رنگ...............

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
خسته ام ٬ خسته تر از باد خزون

خسته ام ٬خسته تر از نای شبون

خسته تر از لای لای بی ثمر

 خسته تر از ضربه های یک تبر

چون پرستویی که  در راه سفر

خسته از پرواز گشته خسته ام

یک مهاجر خسته از هجرت منم

پا فتاده٬بی رمق٬درراه مانده این منم

خسته از حرف و حدیث وگفته ها

خسته از یاد قدیم و طعنه ها

خسته از دلشوره های بعدها

 خسته از غم بارش پررعدها

خسته از پروردن محنت شدم

 خسته از بیداری هر شب شدم

خستگی صد شکستن  بر تنم

خسته تر از خسته بشکستنم

خسته ای افتاده پا و پر غمم

خسته از این خستگی هر دمم

در میان باتلاق خستگی ها مانده ام

نیست دستی در کشاند هستی ام

 

این شعر در اوج خستگیهایم در تاریخ۲۲خرداد۸۴سرودم...جایی که فقط دیوار  بودو...دیوار...تنها  و خسته  فقط  با امید اینکه چشمان دخترکی خردسال به  راه دیدنم بود  این  خستگی  را  دوام  می آوردم.

واینک  آن  را  به همه خستگان هدیه  می کنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
توی این جای کوچیک که فقط جای حرفهای دل من روداشت هیچ وقت حرفی از سیاست نبود اما نمی شه نگفت وقتی شنیدم اون لایحه به اصطلاح حمایت از خانواده تصویب شده این جمله آقا به ذهنم اومد که:اگردین ندارید لااقل آزاده باشید حالا هم خطابم به همه دولتمردان وسیاستمداران این مرزو بومه شما که احتمالاً دکترای خیانت ندارید؟وخطابم به همه ایرانیان باغیرت اینه که: چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟   خانه اش ویران باد!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 

در بشکن بیا

بیا که به مرز خفقان رسیده ام از این انتظار سرد

در بشکن...

در بشکن بیا...

که گوشم از صداهای کوبه ی در

دنگ دنگ انعکاس مهمل را دور می زند

بشکن که شاید آوار دیوار چشم انتظاریم

با در هم کوفتن قاب دری که از سماجت چشمانم به تنگ آمده

پلکهایم را بر هم زند

و گشودن دوباره ی پلک از پلک

نوید دیدار لبخند تو باشد

به سرا پرده ی رخوتکده ی دلم

در بشکن بیا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 

بعضی کلمات همانند سکه بر اثر زیادی استعمال ساییده می‌شوند

و نقش و نگارشان محو می‌شود، آزادی هم یکی از این کلمات است . . .

روان پاکت شاد ای شیر زن. درود به روان پاک زهرا بهرامی دلاور

 

http://www.youtube.com/watch?v=8eBPmUPA6J4&feature=player_embedded

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
زمانم را پاره پاره که می کنم

هر تکه پاره اش فریادیست یکپارچه

پاره ای از زمانم به بند محتاجی ام می کشاندم

پاره پاره ی وجودم تشنه ی اتصالی است تا از هم نگسلد

حس می کنم باید باشد

باید بنشیند

باید گرم باشد و بی چون و چرا

باید آن باشد که سیراب کند آن همه عطشانی را

پاره ای دارم که تنها دستانش اجابت می کند

حاجت سردی سر انگشتان لرزانم و دلی که می لرزد

سر تا به پای نگاهم امواج سر کشی است که طغیانش

جز از برای خیره ماندن و به نقب کشیدن محور دیدگانش نیست

تار و پود پاره های وجودم با لمس دستانش به هم می تند

و با گرمای بی دریغش وسیع می شود و یک دست

نگاهم کن

آنقدر که لا به لای زل زدن ها صدایم از قعر نیاز

به عرش سکوتت لرزه افکند و همانی باشی که به آن مسکینم

دستانم را بگیر

که قانع ام به اندکی از با تو بودن

دستانم را بگیر و بشنو صدای چشمانم راکه خیره خیره التماس می کند

بمان
بمان و در مقابلم به زیر چتر مایحتاجم باش

می بینی؟

می بینی اشکی را که در چشمانم حلقه بسته و حیرانی را دور می زند؟

پاره ای زمان چشمانم محبس این قطره است

نه رهایش می کندو نه می خشکد

گاه می اندیشم که آیا این چشم اشک آلود

که در ما ورائ پیکرم برق چشمانم تصور می شود

می تواند به تو بفهماند که در این پاره محتاجم

اینجا باش

آینه وار باش اما با لمس دستانم آنهم به گرمی

به من بگو

به چشمانم بنگر و بگو که حق با من است

بگو و التیامم باش برای زخمهای روزانه ای که بر پیکر پاره زمان بودن من هست

کاش شکوه هایم غریبه گی با تو نمی کرد

شاید هم تو غریبه گی می کنی با غربت بغضهایم

بمان

بمان و ببین و بگو

به چشمان براق من خیره شو و بگو حق با من است


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
کاش باران می شست

کاش باران گذشت با نم مهر

وکمی رعد فراموشی و برق امید

جای پاهای خطا کاری و ظلمم بر تو

در خم و پیچ همان کوچه ی با هم بودن

می توانست بشوید..که اگر بر گشتیم

گویی انگار از این ره هرگز

ساز گامی ناکوک

نرسیده است به گوش دیوار

کاش خورشید محبت پرده از صورت خود بر می داشت

نم باران به هم آغوشی انوار طلایی می رفت

جلوه گر قوس و قزح با همه الوان می شد

می گذشت از خود رنگین و کمان مغرور

ابر کین و رد تکرار خطاو

رخ خاکستری سقف زمان

پنجه در پنجه تاراج شده گم می شد

کاش تا مرغک حرمان پر خیس می جنباند

مرغ ایمان لب پر چین قلوب می آمد

کاش باران می شست

رد پای ستم اندر بر عشق

کاش از کوچه ی دیروز کنون می رفتیم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 
جاده بی انتها

من این بی انتها را ختم خواهم کرد
در میانش غصه را مغلوب خواهم کرد
مهربانی در ضریب عشق می ورزم
من در این ره عاشقان مبهوت خواهم کرد
پا به پایت خستگی نقش سراب راه می ماند
خاطرات همرهی در سینه ام مکتوب خواهم کرد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 
 

من جهانت را دگرگون می کنم
برج آمال تو را ویران کنم
آنچنانت می کنم موری شوی
هر کجا لانه کنی رودی شوم
گر تو دریا سر به سرسدمی شوم
پا به راهت هرکه شد تامن منم
سبزتن بیراهه مکری می شوم
دست و پایت در حنای خود زنم
بر لبت انگشت حیرت می شوم
من تو را ای یاس مایوست کنم
در کمال ظلمتت نوری شوم
مرتد مادام کیشت بوده ام
هر کجا باشی مناجی می شوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 

 

وقتی تو نیستی دل من گرفته

 

روزه ولی سیاهی شب از نگام نرفته

 

وقتی که نیستی ٬سایه به سیاهی

 

به روز روشن و گلهای قالی

 

به باد وبارون و سکوت خونه

 

به اینکه ماه کجای آسمونه

 

گیر می ده انگار نمی خواد بمونه

 

دلتنگ توست حرفاش همه بهونه

 

تموم دنیا اگه مهربون شه

 

آدمای دور و برم فرشته

 

وقتی که نیستی سایه سار غصه

 

جلوه می ده لحظه هامو٬جدایی دیگه بسه

 

میدون دیدم هر چی هست نگاته

 

هر چی به گوشم می رسه صداته

 

همه می گن چند روزی نیست که رفتی

 

انگار ولی از روزگارم رفتی

 

دل تنگی دست و پای من رو بسته

 

خوب می دونم٬بهونه هام تو هم نموده خسته

 

من می دونم جدایی٬رسم عشقه

 

گلایه مو به دل نگیر ٬بزن پای کرشمه

 

آخه دل شکسته و سوخته که تاب نداره

 

وقتی که عاشقه بی عشق چه جوری تاب بیاره

 

دقیقه ها سنگین تر از حجم یه کوهه وقتی

 

محتاج تسکین تو و تو از کنارم رفتی

 

اصلا انگار تو کتیبه ی گذار عمر سایه ها

 

حک شده نیاز  ملزوم به نور٬رعایت فاصله ها

 

شده تثبیت که سایه هر چی بره نمی رسه

 

خسته از جدائیه٬کی این سفر سر می رسه

 

سایه از این سفر طولانی

 

از همین مزاحمت٬مهمانی

 

خسته و تنها پناه گفته هاش

 

جز تو همدم نداره باش پا به پاش

 

دلگیر از همچین و همچنان نشو

 

قهر نکن ناز بکش٬رفیق نیمه راه نشو

 

 

 

 

سروده ی مرداد ۸۸

 

http://www.4shared.com/account/audio/3VVfuN1V/deltange___to.html
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
برای تو

 

تو را چون گردش خون عروقم

دمادمها به بطنم در کنارم

تورانزدیکتر از هر دوپلکم

به پیش روی چشمان در عیانم

توراهمچون یه شهر گمشده برروی نقشه

جهانگردی پریشان در جهانم

تو را همچون سلامی که به هر صبح

بگویم٬زنده ای روی لبانم

تو که جامی پر اکسیر جوانی

چو هنگام کهولت سر کشم آن دم جوانم

تورا ای شبچراغ روشن کنج اتاقم

بسان ماه تابان می نشانم آسمانم

تورا ای عمق استشمام یک بو

از آن اعماق جانم بو کشانم

 

 


 

برای تو را پنجم اسفند۸۳سرودم..میدانم همه  یک( تویی)  دارندکه  در خلوت غصه هاشان ازاو گاهگاهی گله می کنند.گاهگاهی می پرستند و گاهگاهی از او می گریزند.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم

در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم

خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم

نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار

خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم ....

 

گفتم  با نهایت ارادتی که نسبت به کارو دارم این کمال کم لطفی است که

سروده ای از کاروی عزیز را زینت بخش نوشته های خرد و مملو از قصور تجربه های

ادبی خود نکنم...

 کفر نامه کارو را در لا به لای نوشته هایم به شما دوستان هدیه می کنم

 باشد که پذیرا باشید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
الا ای نازنین دلنشینم

دوباره باز در عرش برینم

دوباره آمدی و ناز کردی

دل  نا شاد من را شاد کردی

اگر ده ها هزاران دفعه ی باز

برای این گلت بازم کنی ناز

بدان ده ها دوصد بار هزاران

کشم ناز تو را من از دل و جان

تنت گرم و لبت داغ و دلت در بین سینه

بسان این دل جوشان من خالی ز کینه

گلم ای نازنینم٬مهربان مه جبینم

هنوزم در صف بشنیدن بخشیدنیم

ببین نازم میان اینهمه حال خیالی

گل نازت هنوزم منتظر پی جوابی

گلم بر گو خیالم را رها کن

بگو کردی حلال و لطف عطا کن

ولی گویم اگر حتی نبخشی

دو صد بار دگر گویم٬ببخشی

ولی جانان جان پرزمهرم

امیدم هست کنی روزی حلالم

بدان آن روز یک لولی وشم من

برایت بهترینها آورم من

به پاس آن جهانی که تو دادی

کنم عمرت غریق عشق و شادی

بدان نازم کنون که در بر من می نشینی

دلت قرص و خیالت تخت که مرد زمینی

برایم مرد خوبم٬بهترین و بی نظیری

همان کوه قدان سرو زمینی

دهم تاوان او را هر چه باشد

به امید همان تکیه گهی که یار باشد

در این دم از خدایم خواستارم

به پاس بازگشت دین و جانم

برای خاطر تنها یه دختر که رهیده

زجانی و جوانی و ز لطفی که بریده

دو صد مهران چو نیم تو ببخشد

چو دانم در ازایش بنده بخشد

**************************************

 

نمی دونم چه تاریخی  بود که التماس می کردم ببخشه

تنها فکر میکنم سال ۸۴ یا ۸۵ بود ..  هم از او و هم از خدای او

طلب بخشش دارم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 

گلم این دل اسیره

داره بی تو می میره

دیگه از این سکوت پر ز فریاد

گل نازت داره پژمرده می ره

گلم قلبم حزینه

همه دردش همینه

مدام کنجی می شینه

به دست عکست می گیره

و ساعتها می بینه

با تو٬ با عکس تو٬با یاد لبخندای شیرینت فقط اون همنشینه

دیگه گاهی٬توتکرار همین دمها و ساعتها

تو اون خلوت

میون پیچ پس کوچه

می گه ای داد...

دیدی دختر شدی دیونه بی بونه

گلم کاشم بفهمیدی

شدم یک تک درخت بیدی

که باد پای تو گاهی

بلرزاند همه برگم

و از شوق وزیدنهای پی در پی

سرش زیر و نلرزد هیچ با بادی

وزیدنهای گه گاه قدوم تو

فقط یاد آور این زنده بودن هست

گلم٬بادم٬بهارم٬ای همه شور نهانم

بازم مثل همیشه مهر بان باش

بازم اون تک صدای آخرین باش

گلم٬دلتنگ آوایت نشسته ام

صدایت را نگیر از من

توکه دانی تمام دلخوشی این دل ریزی

چرا هی غمزه می ریزی

مرا محکوم نشنیدن نکن یارم

صدای خسته ات را نازنین بسیار می خواهم

************************************************

این نوشته متعلق به زمانی بود که مهران زنده بود و زمانی که در دفترم پاکنویسش می کردم هفت ماه ونیم از سفرش گذشته بود و دیگر جوابی به من نمی داد.امروز ۴روز از دومین سالی که رفته اند می گذرد و من هنوز غمدارم

 

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
پشت دیوار دلم

پشت دیوار دلم کوره رهی است

که مناجات وسحر نیست پی اش

پشت دیوار دلم پنجره ایست

که به روی افقی نگشوده است دگر

پشت دیوار دلم یک شهری است

همگی ساکن آن از قربا دور زمن

پشت دیوار دلم یک خانه است

که سر پیچ گذرگاهی غریب افتاده است

پشت دیوار دلم شاعره ای می خواند

پشت دیوار دلم ٬یک جوان تکیه زده

آسمان می نگرد شکر خدا می گوید

پشت دیوار دلم مردی هست

جگرش خون به نوای دشتی

می زند ساز و صدایش در پی

پشت دیوار دلم همهمه ایست

پشت دیوار دلم جشنی هست

کیکی وهفت شمع و طفلکانی پر شور

پشت دیوار دلم بلوایی است

پشت دیوار دلم ٬پیرمردی لب خود می گزدو خاموش است

پشت دیوار دلم پیر زنی است

چهره اش پر چین و کمرش تا خورده

پشت دیوار دلم چار زن است

پشت دیوار دلم مردی علیل

گاه این سو گاه سوی دگری لم داده

پشت دیوار دلم تاریکی است

پشت دیوار دلم تنهائی است

پشت دیوار دلم کوله ی مدرسه ای افتاده

پشت دیوار دلم دفتر ودستکی و جامدادی رنگی

هر کدام یک طرفی افتاده است

پشت دیوار دلم دخترکانی هستند

که یکی می خندد٬دگران گریانند

پشت دیوار دلم خلوتگاست

پشت دیوار دلم دالانی است

انتهایش گل ولای سر گور تازه مرده پیداست

پشت دیوار دلم بی کسی است

پشت دیوار دلم همزادی است

که گذر در قلیان وهم من می دارد

پشت دیوار دلم ترس و صداست

پشت دیوار دلم یک مردی است

مردی از جنس غرور

مردی از کبر و نیاز

پشت دیوار دلم شمعدانی است

پشت دیوار دلم جایی هست

که به سویاسویش من گنگم

پشت دیوار دلم یک سار است

پشت دیوار دلم سایه ای است

به گمانم سایه سار است ولی

کمی کمرنگ تر از سایه ی سار

پشت دیوار دلم ٬سایه ها گم گشته اند

سایه ها در هم نا آرامند

پشت دیوار دلم شمعدانی است...

 

همزادم گلایه از پشت دیوار دلت کردی و گلایه های

 پشت دیوار دلم را سر ریز.....این سروده تقدیم به

 پشت دیوار دلت

سروده ی ششم آبان ۸۸

 

 

***********************************************

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه سار | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این نوشته ها حرفهایی هست که بی دریغ زمانی که در فوران غصه ها غلتان بودم جاری میشد.....فقط می تونم بگم عزیزان ببخشید که شاعر شدم....



سپاسگزارم اگر از نوشته های وبلاگم در جاهایی استفاده می کنید ذکر نام نویسنده را فراموش نکنید

نوشته های پیشین
5/22/2011 - 6/21/2011
12/22/2009 - 1/20/2010
11/22/2009 - 12/21/2009
10/23/2009 - 11/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
2/19/2005 - 3/20/2005
آرشیو موضوعی
یادگار
خانه ی دوست کجاست؟(تقدیمی همزاد)
کفر نامه کارو
وطن یعنی..
به پای مادرم
عذر از پدر
زمستان خمار آلود
برای تو
عبور لحظه ها
درحسرت مرگ
وه چه رویایی
یک رنگی
خسته ام
دلتنگ
شام سیه
رفاقت یه قصه ی قدیمیه
استغاثه
یکی بود یکی نبود
سفر شبونه
یادیار
آشنا با من
در امتداد شب
تیرگی شب
بیا بر گرد
دل سنگی
عشق ساقی
غم نوشته ها بسه
آروومم کنید
من یک زن هستم
تو
گم گشته ام
رد پای دیدار گذشته
دلم پر از گلایه است
سایه سار
هدیه به خواننده ی اشعارم
فروغ ما
علی
حمایت از خانواده
بگذار ترانه خوانت باشم
تو هستی
به این فکر می کنم
درد دل
هیچ
دلم می خواد
آقایی
کاش بودی
دخترم مرا ببخش
هی روزگار
سپاس
نو میدی
کاش می شد...
پشت دیوار دلم
در حسرت مرگ(2)
دل اسیر
طلب بخشایش
ندای سبز آزادی
دلتنگی
تکیه بر جای خدا
دلتنگ تو
نفرین خاک اهورا
هدیه زند
در بشکن بیا
کردیه بانو
امید
جاده بی انتها
باران گذشت
پاره پاره زمان
نویسندگان
سایه سار
عصیان
پیوندها
دورونزدیک
بانوی ایرانی بخوان
واگویه های دل
دفتر شعر و ترانه های من
بنیاد ترانه
lترانه ی تو
انجمن شاعران جوان
روزهای رنگین کمونی کتی
چو ایران نباشد تن من مباد
dastneveshtehaye reza
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM